به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
آسمونا زیر پامه اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
منو تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده
بد و خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره با تو هم قسم ترینم
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/05/05ساعت 17:59  توسط میثم
|
محبوبم!
اگر برای آن به سوی تو می آیم
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی
بگذار که در آنجا بسوزم.
و اگر برای آن به سوی تو می آیم
که لذت بهشت را به من بخشی
بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود.
اما اگر به خاطر تو به سویت می آیم
محبوبم!مرا از خویش مران!متبرکم کن!
تا در کنار زیبایی جاودانه ات تا ابد لانه کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/05/05ساعت 17:57  توسط میثم
|
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوستتر میدارم.
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گرد آلود سختی هاست
نمیخواهم از اینجا دست بردارم
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.
دلم با صد هزاران رشته با این خلق با این مهر
با این ماه با این آب با این خاک...
پیوسته است.
نمیخواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم
بمانم تا عدالت را بر افرازم بیفروزم
خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل بر افشانم
چه فردایی چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است...
نمیخواهم بمیرم ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم
مگر زور است؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/05/05ساعت 17:48  توسط میثم
|
دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت:ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم...خط دومی از هیجان لرزید.خط اولی:...و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ..من روزها کار میکنم.میتوانم خط کنار یک جاده متروک شوم...یا خط کنار یک نردبام.خط دومی گفت:من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم.یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت!چه شغل شاعرانه ای...!در همین لحظه معلم فریاد زد:
دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند...
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/05/05ساعت 17:45  توسط میثم
|
نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد
مگه فریادمو نشنید که داره دیر میشه برگرد
آی به گوشش برسونید کسی جز من نمیتونه
کوله بار غصه هاشو روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم میفرستم که بدونه
غم دلواپسی دنیامو به آتیش میکشونه
من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمیدونه
آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه
نمیتونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم
اونکه پاره تنم بود چه جوری تنها بذارم
محسن یگانه
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/11/14ساعت 19:56  توسط میثم
|

تنها به تو مي انديشم و در خلوت خويش تنها تو را مي جويم
به تو که احساس مرا ناديده نخواهي گرفت
عشق مرا خواهي ستود و گل اميد را در باغچه قلبم خواهي کاشت
تنها چيزي که برايم ارزشمند است تويي
که حتي نمي توانم تصور کنم که لحظه اي را بي تو خواهم بود
جز اينکه با خاطرات زيبايت تسلي يابم چاره اي ندارم
و بدان که نيامدنت قلب کوچکم را مي آزارد
باور کن هنوز هم به انتظار آمدنت لحظه ها را يکي يکي مي شمارم
و اگر بيايي تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم
که مي دانم سهم کمي نيست.
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/11/14ساعت 15:2  توسط میثم
|
دلم نمي خواهد لحظه اي بي قرار و بي تاب باشي
زانوي غم بغل بگيري و زمزمه هاي دلتنگيت را به گوش ديوار بسپاري
تنهايي را در قلبت اسير کني و آرامش را از خود دريغ داري
دلم نمي خواهد اينگونه ببينمت
و تو دور از من و پر از آشفتگي روزگار باشي
تو خوب مي داني که چيزي ندارم براي بخشيدن به تو
اما بيا همين شانه هايم ارزاني دلتنگي هايت
و آغوش بازم سرپناه خستگي هايت
شايد اينگونه بتوانم لحظه اي آرامت کنم
و موج تنهايي را از درياي دلت دور سازم
آري شايد اين بار بتوانم با به آرامش رساندن تو ، خود نيز آرام شوم
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/11/14ساعت 14:37  توسط میثم
|
کاش مي شد ذره اي از تو را بر نفيس ترين کاغذ دنيا نوشت.
کاش مي شد باور تو را در قاب خالي باري به هر جهت ، روياند.
کاش مي شد دستها را به رسم دعا بلند کرد و فقط عشق نوشيد.
کاش مي شد فقط من بودم و تو بودي و همه مردم دنيا و دشتهاي مهرباني
کاش مي شد که جنگ در انتظار ميداني براي خودنمايي مي پوسيد.و قصه ليلي هزاران باره تکرارمي شد.
کاش مي شد در بيغوله تنهايي زمين ، کنار آتش شب نشيني هايمان قصه گويي بود که پيوسته ، فقط از تو مي گفت ، فقط از تو مي گفت ، فقط از تو مي گفت.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/11/13ساعت 15:51  توسط میثم
|
باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم ... و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد روزي بخواني و شايد هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهاي حسرت مي برد...
مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش مي كشم... و به ياد تو خواب قاصدك را زير و رو مي كنم و تنها به عمق جاده ي ماه سفر مي كنم .
بهترينم حضور تو در همه ي لحظه هاي من اگر چه محسوس نيست اما هميشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس مي كنم و تنها ياد نگاه توست كه خورشيد آرزوهايم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگي گوهرهاي ناب محبت مي تاباند ... چشمهاي تو وسعت آسمان حضور را به زندگي من مي بخشد ...
نمي خواهم به افسانه ي بي تو بودن فكر كنم... قصه ي عشق من و تو افسانه نيست كه با حقيقت فاصله داشته باشد ... ماجراي ما داستاني واقعي و شيرين است كه پاياني ندارد... مگر با مرگ....
اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با دستان گرم مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود براي احساس ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته و تنهايم....
حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام سخت بيتابي مي كند و تنها آغوش گرم عشقت درب اين قفس شكسته را باز مي كند و مرغ اسير عشق را در آسمان زندگي من و تو با سرافرازي به پرواز در مي آورد ... و آن گاه .... من زندگي تازه ام را با تو جشن مي گيرم....
زندگي با تو در كنار تو .... با كمال زيباي ...عشق ... آرامش... با تو تنها با تو............
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/11/13ساعت 15:32  توسط میثم
|
باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم ... و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد روزي بخواني و شايد هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهاي حسرت مي برد...
مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش مي كشم... و به ياد تو خواب قاصدك را زير و رو مي كنم و تنها به عمق جاده ي ماه سفر مي كنم .
بهترينم حضور تو در همه ي لحظه هاي من اگر چه محسوس نيست اما هميشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس مي كنم و تنها ياد نگاه توست كه خورشيد آرزوهايم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگي گوهرهاي ناب محبت مي تاباند ... چشمهاي تو وسعت آسمان حضور را به زندگي من مي بخشد ...
نمي خواهم به افسانه ي بي تو بودن فكر كنم... قصه ي عشق من و تو افسانه نيست كه با حقيقت فاصله داشته باشد ... ماجراي ما داستاني واقعي و شيرين است كه پاياني ندارد... مگر با مرگ....
اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با دستان گرم مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود براي احساس ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته و تنهايم....
حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام سخت بيتابي مي كند و تنها آغوش گرم عشقت درب اين قفس شكسته را باز مي كند و مرغ اسير عشق را در آسمان زندگي من و تو با سرافرازي به پرواز در مي آورد ... و آن گاه .... من زندگي تازه ام را با تو جشن مي گيرم....
زندگي با تو در كنار تو .... با كمال زيباي ...عشق ... آرامش... با تو تنها با تو............
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/11/13ساعت 15:25  توسط میثم
|